همه احساسم رو بهت گفتم ...
هر چی شنیدی واقعی بود ...
با تمام وجود ...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 23:27  توسط امیر
|
ببین، من آدمی نیستم که کسی رو که منو نمیخواد، بخوام. ولی اگه حتی یک شانس کوچیک هم وجود داشته باشه که اون منو بخواد، من هیچجا نمیرم.
یکی از قسمتهای Grey’s Anatomy، گوینده: Addison، مخاطب: Meredith
وقتی کسی، آدمی را نمیخواهد، تلاشکردن آن آدم صرفاً نخواستن طرف را بیشتر میکند. حرفم نخواستن واقعیست، نه «ناز»ی که جوابش «نیاز» باشد.
آدم کمیهوشمند خلاصه میفهمد حس طرفش را؛ که میخواهدش یا نه. چهقدر خوب است که وقتِ خواستهنشدن، آن آدم بگذارد و برود. چهقدر هم خوب است که اگر شانس کوچکی وجود داشت، تلاشش را بکند. من هنوز هم مثل سالها پیش، معتقدم که اگر شانسی وجود داشته باشد و آدم تلاش نکند، چیزی که برایش باقی میماند، نبودنِ طرف نیست؛ حسرت و پشیمانی ِ تلاش ِ نکرده است. حسرت؟ شاید خورندهترین حس روی زمین.
+
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 22:20  توسط امیر
|
دوست دارم مافیا بازی کنیم...
من، مافیا
تو، پلیس
که هر شب بازی، یک دل سیر نگاهت کنم، بدون هیچ حسرتی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 19:53  توسط امیر
|
وقتی میگی خداحافظ، و میری ... وانمود میکنم که من هم میرم ...
اما، می ایستم و نگاهت میکنم، شاید تو برگردی ... و ببینی که رفتنت رو میبینم ...
اما ...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 20:3  توسط امیر
|
دو تا امتحان دیگه مونده ...
برای بعد از امتحانها، کلی کار و ایده دارم که باید روشون کار کنم ...
وقتی هستی، بهم انرژی مثبت میدی ... همیشه باش !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 23:33  توسط امیر
|
حتی فکر رفتنت هم دلتنگی میآره ...
نرو ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 13:29  توسط امیر
|
من اگر یک روز معلم بشوم هیچ وقت به بچه ها نمی گویم که زندگی شیرین و زیباست.که وقتی بزرگ بشوید همه چیز درست میشود. لال بشوم اگر بهشان بگویم که "بزرگ می شی٬ عروسی می کنی٬ بچه دار می شی٬ بچه خودت میره مدرسه٬ بعد تو لباس مدرسه که ببینیش کیف می کنی...".
دستشان را می گیرم بهشان آفتاب کج زمستان روی ملافههای تمیز٬ شمعدانی پشت پنجره٬ گربه سیاه سه راه جمهوری٬ پیرمرد گاریچی با چپقش٬ دستهای مادربزرگ و برف زمستان روی درختهای پرتقال را نشان میدهم. برایشان سیب زمینی سرخکرده میخرم. میبرمشان نادری تا هوا را ببویند. میبرمشان کوه٬ بعد همه می ایستیم و از ته دل جیغ میکشیم.
داستان آدمهای معمولی را برایشان خواهم گفت. بهشان میفهمانم که بچههای قشنگم شما به زندگی پرتاب خواهید شد. پیش از آن که بفهمید چه خبر است بارها گریه خواهید کرد. بارها در تنهایی٬ زانوهایتان را بغل خواهید کرد. بارها به شما ظلم خواهد شد. بارها مرگ را٬ درد را٬ افسوس را تجربه خواهید کرد.
من اگر یک روز معلم بشوم٬ درست در میانه یک روز سرد زمستان کلاس را تعطیل خواهم کرد تا شلوار راحتی بپوشیم٬ بریم زیر پتوهایمان٬ شیرکاکائوی داغ بخوریم و از پنجره حیاط را نگاه کنیم.
+
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 23:45  توسط امیر
|
دلگیرم از سردیت ...
به من توجه بیشتری کن ...
خیلی سخته ؟
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:23  توسط امیر
|
همه ما وقتی درگیر بوده ایم شاید. درگیر خواسته ای که از دست رفته و در دل مانده. همه ما مزه گسش را همیشه در ذهنمان داریم: چیزی را که می خواستی دیگر نداری و نمی توانی باور کنی. نمی خواهی و نمی توانی.
ترک کردن و ترک شدن شاید وحشتناک ترین اتفاق دنیاست. اما وحشتناک تر از آن وقتی است که درد ترک کردن را کشیده ای و هنوز ترک نکرده ای، هنوز ترک نشده ای. از وقتی می گویم که دیگر مهم نیست چرا و چگونه و چطور رسیده به این سر بزنگاه. از وقتی می گویم که آوار ترک کردن و ترک شدن بر سرت می ریزد و باید بتوانی یا زیر آوار نمانی یا از زیر آوار سر بر آوری. از زنده ماندن و زندگی بعد ترک کردن می گویم.
مسخره است برای آدم خرد و خسته و خورده به بن بست نسخه نوشتن. این هم نسخه نیست. یک روایت است که شاید جایی به درد کسی بخورد، حتی خودم و همین بس است شاید. اگر وقت ترک کردن است یا ترک شدن یادت باشد فقط یک اشتباه را نباید مرتکب شد، این که چشمت و دلت با هم نروند و بی هم بمانند.
وقتی می رسی به لحظه پایان، بلند شو، چشمت را بردار از خواسته ات، دلت را هم. و با خودت قرار بگذار که تقسیم شوی به پیش و پس از آن. اگر پایت بلرزد برای یک لحظه برگشتن، برای دوباره نگاه کردن، برای یک نفس بیشتر از هوایی که پریده و بریده، همان جا بدان باخته ای و ترک شده ای و ترک نکرده ای. ترک کردنی که بیش از یک لحظه طول می کشد ترک کردن نیست. آغاز ترک خوردن است. اگر کسی جایت گذاشته تو جا نمان. اگر بمانی به امید معجزه دیگر مانده ای. ماندن یعنی گندیدن. حتی اگر اهل ترک کردن نیستی اهل ترک شدن هم نباش. چشم و دل و دستت را با هم ببر از جایی که لیاقتت را ندارد. چیزی را جا نگذار. ترک کردن طوفان کاملی است که باید فقط یک لحظه طول بکشد. بیشتر از آن را فقط می شود گفت خودزنی. ترک کردن وحشتناک ترین هنر دنیاست در این دنیای وحشتناک. اما نه وحشتناک تر از ترک شدن و ترک نکردن. دنیا همیشه برای تو بیش از یک قصه دارد برای گفتن. هیچ وقت گوش هایت را نبند از قصه نو شنیدن.
فرق فهمیدن و نفهمیدن این چند خط، فرق باختن یک عمر است به جرم یک رابطه با ماندن و بودن بعد یک فاجعه. امیدوارم هیچ کس این چند خط را لازم نباشد بفهمد.
+
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:57  توسط امیر
|
این همه مدت، در کنار من بودی، و من بهت فکر می کردم، ... خوشحال ...
اما تو با من نبودی ... و به من فکر نمی کردی ...
و این یک داستان نیست، واقعیت داره ...
هیچ کجای این پازل، با هیچ کجای دیگه ش نمی خونه ... خودت چی رو باور می کنی ؟ می فهمی این حس من رو ؟
...
بفهم چی میگم ...
خدایا، تنهام نذار ...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 17:45  توسط امیر
|